چهارشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1388
موج سبز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

جمعه 27 دی‌ماه سال 1387
نیاز

 

 

 

 

وقتی که دیگر نبود، 

 

         من به بودنش نیازمند شدم  

 

وقتی که دیگر رفت، 

 

        من در انتظار امدنش نشستم. 

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، 

 

            من او را دوست داشتم. 

 

وقتی که او تمام کرد ، 

 

           من شروع کردم. 

 

وقتی او تمام شد ، 

 

       من اغاز شدم . 

 

و چه سخت است تنها متولد شدن ، 

 

           مثل تنها زندگی کردن ، 

 

                                         مثل تنها مردن. 

 

دکتر علی شریعتی

پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1387
فراموشی

 

 

چند صباهیست هنگام عروب،دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده  

نه چندان دور خویش می اندیشم. 

مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد. 

که آیا مرگ ترسناک است؟ 

هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد. 

 همینطور یک درخت پائیز می میرد و دوباره بهار زنده می شود. 

شاید هم یک انسان بعد از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دلها باقی  

بماند و فراموش نشود و نمیرد. 

و من میدانم روزی فراموش خواهم شد، و دیگر کسی نوشته هایم را  

نخواهد خواند. 

و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را 

تفسیر نخواهد کرد. 

من فراموش میشوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اطاقم را 

نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت. 

من می روم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود 

می بلعد. 

آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ. 

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا بدینسان بتوانم  

فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم . 

فراموش شده ای بی گناه...

چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1387
لبخند خدا

 

 

 

لوئیز ردن،زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و  

 

با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و  

نمی تواند کار کند، و شش بچه شان بی غذا مانده اند. 

 

جان لانگ هاوس،صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را  

 

بیرون کند. 

 

زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا،شما را به خدا، به محض این که بتوانم پولتان را  

 

می آورم. 

 

جان گفت نسیه نمی دهد. 

 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار  

 

گفت:  ببین خانم چه می خواهد،خرید این خانم با من. 

 

 خواروبارفروش با اکراه گفت:لازم نیست،خودم می دهم. لیست خریدت کو؟ 

 

لوئیز گفت:اینجاست. 

 

لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر. 

 

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در اورد، و چیزی رویش نوشت و ان را  

 

روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد ،  

 

مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو  

 

کرد کفه ترازو برابر نشد، آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدنددر این وقت، خواروبارفروش با  

 

تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند رئی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید  

 

نبود.  

  

دعای زن بود که نوشته بود: 

 

ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن. 

 

مغازه دار با بهت جنسها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر بهتش زد. 

 

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.  

 

 

... مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی اش می ارزد، فقط  

 

اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است دعا بهترین هدیه رایگانی است که میتوان  

 

به هر کس داد و پاداش بسیار برد.

پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1387
خدا

 

 

 

 

به راستی
با کدامین کلام مقدس نوشته میشوی ؟
ای یار
و در وراء کدامین نام نهفته است ؟
مفهوم بی دریغ و صریح
زیبائی بی شکست تو
که عشق را الهام می بخشد
و ملائک را مسحور میسازد .
نامت
کلید آشتی است
ای آنکه همه رازها را میدانی .
ای سراپا ابهام
ای سراسر برهان .
در تقدس روحانی کدامین کلام نهفته است
راز بزرگ دستهایت
که می آفریند
و شعر بلند آفرینش را
بر آسمان نقره دوزی شده شبهای مهتابی
سیم گون
می نگارد
و حیات جاری هستی را
به نظم می آورد .
ای شاعر منظومه بلند از ازل تا به ابد
نامت
راز عشق است
که در هیئت معمائی بزرگ
برهنه و درخشان
جاری میشود
و شکل می گیرد
و در ازدحام همه پاسخهای درست
بی جواب میماند .
ای محبت بی مرز
که دریای گوارائی
و من
در تو
از عطش میمیرم .!

من
در وسعت بی حصر تو
شکستم .
هزار پاره شدم
و هزاران هزار ذره

که با هزاران دهان باز مانده از بهت
ثنا گوی عشق تو باشم .
ای معشوق همه جانهای عاشق
آیا
با دستی به کوچکی یک برگ
آیا
می توان گرفت
گوشه ای از دامن حمد تورا ؟
ای بهار لایزال
در کجای سبزی دستهایت
پنهان است
راز رویش ؟
می دانم
که اگر
تمامی قلبهای جهان
تو را دوست بدارند
بهای اندکی
تنها اندکی
از مهر تو نخواهد شد .
ای آنکه سرخی همه عشقهای جهان
از آن تواست .
ای رجعت شب
ای برهان آفتاب
ای مالک یوم و زمان
ای وسعت بی حصر
ای محبت بی مرز
ای مدار خون بسته
ای نبض هستی
ای حکمران ملکوت
ای حاکم مطلق
ای زیبای بی شکست
ای تنهای جاودان
ای جاودانه تنها
ای عدالت بی دریغ
و تو ای
معشوق همه دلهای عاشق
از ازل تا به ابد
توئی که خدائی .
 

 

  

پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1387
پاییز

  

 

 

 

 

دعای سپاس 

 

 

پروردگارا ،سپاس تو را به خاطر زیبایی   

 

اطرافم، زیبایی که مرا در هر جایی احاطه کرده است 

 

باران ملایم و شبنم درخشان 

 

آفتاب و هوا 

 

موهبت سرور انگیز عاطفه 

 

و لطافت روح، صدای نجوایی 

 

که به آرامی از اعماق درونم با من سخن می گوید 

 

و قلبم را شادمان می کند.

 

پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1387
کوچه...

 

 

 

ای که از کوچه تنهایی ما میگذری 

 

گوش کن ،ناله من از سر دیوار گذشت 

دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1387
قرار توی زندگی اینده ات کجای این دنیا باشی؟؟

 

 

  

 

 

تلاشهای کوچک و نا چیز امروز ،تفاوتهای عظیمی در اینده تو بوجود می اورد. 

 

میتوانی با محقق کردن زود هنگام برنامه های زندگی ات تاثیر اقدامات  

 

مثبتت را بیش از پیش افزایش دهی....به موازات لحظاتی که در روز سپری میکنی ،  

 

با اقداماتی که انجام میدهی موقعیت های متعددی را برای فردایت خلق میکنی.. 

 

کارهای مثبت و هر چند کوچکی که هم اکنون انجام میدهی ارزشهای برتری پیش  

 

رویت ایجاد خواهند کرد ...نمی توانی جایی را که قرار است اینده ات انجا محقق شود ، 

 

تغییر دهی..تنها میتوانی تاثیر بیشتری بر جایگاه اینده ات داشته باشی..اکنون را با 

 

 مسرت ،هدفمندی و شور و اشتیاق زندگی کن..از این لحظه از زندگی ات بهره بگیر.. 

 

نمیتوانی خیلی زود شرایط را تغییر دهی ..شاید توانستی راه رسیدن به شرایط دلخواه  

 

و ایده الت را تغییر دهی..خودت را در مسیر اهداف و ارزوهایت قرار ده  

 

..چون جای را که  

 

هم اکنون در نظر داری ،همانجایی است که قرار است در اینده انجا باشی.. 

 

سه‌شنبه 7 آبان‌ماه سال 1387
آرزو

  

 

 

 

آنقدر آرزوهایم را به گور بردم 

که دیگر جایی برای جسدم نیست

سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1387
لحظه آبی عشق!

 

 

 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?
 

 

یغما گلرویی

 

چهارشنبه 17 مهر‌ماه سال 1387
خدایش با او صحبت کرد ....

 

 

 

 

 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

پنج‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1387
ارتباط خالصانه

 

 

 

چند وقتی میشه مشکلات دست از سرم بر نمی دارن .

دیگه نا امید شده بودم.کارم شده بود فقط غصه خوردن و گریه کردن. اما فکر و یاد خدا دلگرمم میکرد و کسی که در کنارم بود اون یه نفر بانوی سیب بود بانویی مهربان که منو بعد از خدا یاری میکنه تنها اون بود که منو آروم می کردو به من امیدواری میداد و از من میخواست امیدوار باشم و مثبت نگاه کنم به اطرافم . به حرفای دلنشینش گوش کردم و مثبت اندیشیدم تا این که تو شبهای قدر خوابی دیدم که فکر میکنم خواب نبودم بیدار بودم خواب دیدم بی حرکت دراز کشیدم نمی توانستم هیچ حرکتی کنم بانوی سیب و همسرم دقیقا کنارم نشسته بودن و منو نگاه می کردند و مادرم دورتر از ما نشسته بعد صدای مردی را واضح شنیدم که میگفت این دو نفر مواظب تو هستند و در کنارت اما اون که دوره نمیتونه می خواد اما نمیشه بعد گفت سکوت کن در برابر هر گفته ای حتی اگر اون کلام تهمتی به تو باشد چندین بار تکرار کرد سکوت کن همه چیز درست میشود . وقتی بیدار شدم آنقدر گریه کرده بودم که تمام صورتم خیس شده بود و من در برابر تهمتی که به من زده بودند سکوت کردم وهمه چیز درست شد از اون شب احساس خاصی دارم نظرم نسبت به خیلی چیزا عوض شده بزرگ شدم از نظر فکری و ایمانی خدایا شکرت

بعد از اون شب یه خواب دیگه هم دیدم شب بیست و سوم قدر بعد از نماز وقتی خوابیدم  تقریبا مثل همون خواب قبلی اما خیلی روشنتر و واضح تر صدای اون مرد دقیقا کنار گوشم بود که زمزمه میکرد سکوت کن آروم میشه . 

وجود خدا را بیشتر از همیشه احساس میکنم . 

و حالا آرامم و خوشحال. 

( کسی که سالهاست باعث مشکلات زندگی من است این بار موفق نشد با تهمت زدن به من بار دیگر زندگی منو ..........    به خاطر ایمانم که تقویتش کردم.) 

 

حلا به همه توصیه میکنم خالصانه تر با خدا ارتباط بر قرار کنید. 

 

موفق باشید.

جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1387
یاد خدا آرامش بخش قلبهاست

 

  

 

 

 

ای مهربانترین مهربانان! 

 

از تو می خواهم در این اتصال عاشقانه با من شریک شوی. 

 

تا مانند تو بی قید و شرط ، بی چشمداشت، بی اجبار و بی قضاوت دوست بدارم و  

 

خود را همینطور که هستم بدون هیچ پیش داوری بپذیرم،  

 

زیرا زمانی که خود را داوری می کنم خویشتن را گناهکار و مستحق مجازات میابم. 

 

ای آفریدگار بزرگ 

 

به من یاری ده تا دیگر آدمیان، به ویژه نزدیکانم را همان طور که هستند بی قضاوت  

 

بپذیرم 

 

و دوستشان بدارم زیرا اگر داوریشان کنم آنان را نیز گناهکار یافته و سرزنش میکنم.

پنج‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1387
نیایش

 

 

به من توفیق تلاش در شکست

صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه
کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت
خوبی بی نمود ، مناعت بی غرور
تنهایی در انبوه جمعیت
عشق بی هوس و
دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند
روزی کن

پنج‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1387
آرام

 

 

 

 

دریا هر چقدر آرام باشد مطمئن باش که تمساحی زیر آن خفته است.


   1       2       3       4       5       ...       7    >>
آرشیو

قدمتون گل بارون : 106662


عناوین آخرین یادداشت ها