X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1387
غریب

هنگام پاییز...

زیر یک درخت... مردم

برگهایش مرا پوشاند...

و هزاران قلب یک درخت...

گورستان... قلب من شد

کارو

چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1387
خیانت

نمیدونم با این اعصاب داغون چه کنم

درد و دل کردم اما آرومم نکرد امشب با خودم گفتم بنویسم شاید آرومم کنه.

نزدیکترین شخصه خانواده بهت خیانت کنه

بخواد زندگیتو از هم بپاشه

چند بار بخشش چقدر گذشت

با زندگیم بازی کرد چهار سال روزها و شبها ،ساعتها و ثانیه ها به شک و تردید و

عذاب گذشت قشنگترین روزهای زندگیم تباه شد

اما بخشیدمش پیش خودم گفتم لذتی که تو

گذشت هست تو انتقام نیست

اما حالا میفهمم که گاهی اوقات نباید گذشت کرد

کی باورش میشه خواهر آدم پاره تن آدم هم خون ، بیاد به خواهرش

خیانت کنه ،به برادراش خیانت کنه زندگیشونو از هم بپاشه و از این به هم ریختگی

خوشحال باشه

خدایا این آدما اون دنیا چی جواب میدن یعنی به فکر آخرتشون نیستن

دلم خونه ذهنم آشوبه از دست بی فکریهای این شخص

از دست بی بند و باریهای این جامعه و بی فکری بعضی از این جوونا که با آبروی

خانوادشون بازی میکنن واشتباهاته بعضی از بزرگترها که به جای رفتن راه درست

چه اشتباهاتی که نمی کنن

گذشته از ضربه هایی که خودم خوردم نگران برادرام هستم که

به قول خودشون دیگه چیزی به اسم آبرو براشون نمونده

و همش تو فکر انتقام هستن

تا کی میتونم آرومشون کنم تا کی؟

به قول بعضی از اطرافیان که میخوان میونه داری کنن می گن ما به روز نیستیم

الان دختر و پسرها ازدواج می کنن بعد اعلام می کنن

کاری که خواهر من کرده و چون ما به این کارش اعتراض کردیم عقب افتاده شدیم

به روز نیستیم و جالب اینجاست که پدرم کاملا طرف خواهرم و گرفت و

اعتراضی نکرد و برادرام و متهم کرد

 برادرم حق داره وقتی میگه کمرم شکست وقتی میگه خورد شدم وقتی می گه داغونم.

نمیدونم شاید من و مادرم و برادرام واقعا عقب افتاده باشیم به روز نباشیم

اما من به شخصه با این جور مسائل به این صورت مخالفم چه تو ایران چه هر کجای این کره خاکی.

جمعه 11 مرداد‌ماه سال 1387
نام شب...

من اشک سکوت مرده در فریادم

(( داد))ی سر و پا شکسته، در بیدادم

اینها همه هیچ.. ای خدای شب عشق

(( نام شب عشق)) را که برد از یادم؟!

کارو

جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1387
زمان

 

 

دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که ما وقتی کوچک بودیم چه طوری بزرگ شدیم

و بچه های ما بهتر از ما و در رفاه بزرگ میشوند و نوه های ما در رفاهی بیشتر از بچه هایمان بزرگ خواهند شد.

همینطور که به این موضوعات فکر می کردم یکدفعه فکرم رفت سمت دیگه ای که آیا اصلا تا آن موقع زنده هستم

 که نوه ام را ببینم تازه موضوع جالب شد و ترسیدم از اینکه بمیرم.

پیش خودم گفتم چقدر اون دنیام و ساختم .

چقدر راست گفتم؟

چقدر یکرنگ بودم؟

چقدر چشم پاک بودم؟

تا چه حد مردم دار بودم؟

آیا ذره ای از این کارها را کردم .

 الان که فکر می کنم اگر بهم بگن یک ساعت وقت داری بعدش پایان زندگی

 میبینم هیچ کدام از این کارها را به درستی انجام ندادم.

شما چطور ؟

چهارشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1387
اسیر سرنوشت

 

 

یکی یکی می رفتیم و کاتب سرنوشتمان

را با خطی زرین می نوشت، نوبت که به ما

رسید قلم از قلمدان افتاد و شکست،

کاتب با خط تیره و تار نوشت:

اسیر سرنوشت

دوشنبه 31 تیر‌ماه سال 1387
یادگار

 

 

اگر هر دم نفسهایت به داغستان لبهایم گل تبخال رویاند،

من این تبخال شیرین را که تنها یادگار توست به دنیایی نمی بخشم.

یکشنبه 30 تیر‌ماه سال 1387
دادگاه عشق

 

 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وکیلم دلم

و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.

قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست

داشتن تو اعلام کرد و محکوم به تنهایی و مرگ.

کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین

خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند:

دوستت دارم.

شنبه 29 تیر‌ماه سال 1387
دل تنگ

 

 

 

اینجا آسمان ابریست آنجا را نمی دانم

اینجا شده پاییز آنجا را نمی دانم

اینجا فقط رنگ است آنجا را نمی دانم

اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم

پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1387
جای پا

 

گفتمش دل می خری؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند،

خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود آمدم او رفته بود،

دل ز دستش روی خاک افتاده بود،

جای پایش روی دل جا مانده بود.

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1387
دیوانه

 

 

 

برای خریدن عشق هر که هر چه داشت آورد،

 دیوانه هیچ نداشت و گریست.

 گمان کردم چون هیچ ندارد می گرید!

 اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است

و بهای اشک عشق.

یکشنبه 23 تیر‌ماه سال 1387
دعا

 

 

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم.

جمعه 21 تیر‌ماه سال 1387
غبار

 

 

 

عشق مثل جاده خاکی می مونه ازش رد می شی،اما وقتی بر می گردی

 

پشت سرت رو نگاه می کنی تازه می فهمی چه گرد و غباری به پا کردی.

پنج‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1387
باور

 

 

 

بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی زیبا و قشنگ او که خوابیده است در این گورستان سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد.

سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1387
عکس

 

چشمانم خیس است دستانم می لرزد به تو خیره می شوم و تو آرام تر از همیشه نگاهم

میکنی بی آنکه چیزی بگویی و من خیره به چشمانت.

چشمانت تنها چیزی است که از عکس پاره شده ات در دستانم به جا مانده.

دوشنبه 17 تیر‌ماه سال 1387
رفتن

 

 

رفتنت آغاز ویرانی ست حرفش را نزن

ابتدا یک پریشانی ست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا؟

دل شکستن کار انسان نیست حرفش را نزن.......


<<    1       2       3       4       5       ...       7    >>
آرشیو

قدمتون گل بارون : 106647


عناوین آخرین یادداشت ها