X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1387
لبخند خدا

 

 

 

لوئیز ردن،زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و  

 

با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و  

نمی تواند کار کند، و شش بچه شان بی غذا مانده اند. 

 

جان لانگ هاوس،صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را  

 

بیرون کند. 

 

زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا،شما را به خدا، به محض این که بتوانم پولتان را  

 

می آورم. 

 

جان گفت نسیه نمی دهد. 

 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار  

 

گفت:  ببین خانم چه می خواهد،خرید این خانم با من. 

 

 خواروبارفروش با اکراه گفت:لازم نیست،خودم می دهم. لیست خریدت کو؟ 

 

لوئیز گفت:اینجاست. 

 

لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر. 

 

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در اورد، و چیزی رویش نوشت و ان را  

 

روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد ،  

 

مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو  

 

کرد کفه ترازو برابر نشد، آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدنددر این وقت، خواروبارفروش با  

 

تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند رئی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید  

 

نبود.  

  

دعای زن بود که نوشته بود: 

 

ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن. 

 

مغازه دار با بهت جنسها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر بهتش زد. 

 

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.  

 

 

... مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی اش می ارزد، فقط  

 

اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است دعا بهترین هدیه رایگانی است که میتوان  

 

به هر کس داد و پاداش بسیار برد.


آرشیو

قدمتون گل بارون : 106647


عناوین آخرین یادداشت ها