X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384
عید نوروز

                                                   

                                                                 

    سلام به تمامی دوستان عزیزم

امیدوارم سال خوب و پر باری را پشت سر گذاشته باشید.

سال خوبی را برایتان آرزو می کنم.و امیدوارم امسال سالی

بهتر از سالهای قبل برای همه باشد.

با امید سلامتی و شادی برای همه عزیزان.

عیدتان مبارک

ساغر

 

 

پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384
در بازار

روزگاری دختری جوان از روستا به بازار آمد.وی در شوخی و شوریدگی

و عشوه گری و فتانگی، آیینه وآیتی بود. از چهره اش گل سرخ و زنبق می تراوید

گیسوانش به رنگ غروب بود و از میان لبانش خورشید تبسم می نمود.

آن گاه که این آفریده ی سحر آسای شگفت ظاهر شد، جوانان به وی خیره شدند

و سرود آشنایی و تقرب سر دادند. یکی دوست می داشت با او پای کوبی و

 دست افشانی کند و دیگری می خواست برای او نان ها بخش و پخش کند و

همگان از هر جهت می خواستندش .....از هر چه بگذریم از بی نظیر و بی بدیل

بودنش نمی شد چشم پوشید. دختر که احساس آزردگی می کرد و ترس و خشم بر

 وی چیره شده بود و زشتی و پستی را در سراسر رفتار جوانان می دید و میبویید

از آنان بیزار شد. ضربان خشمش به حدی بالا آمد که می خواست به صورت یکی

یا دو تا از آنان سیلی ای نوازد. ملی راه خود را بدون این که به کسی کم ترین اعتنا

و عنایتی کند، در پیش گرفت. وی که شبانگاهان به سمت خانه ی روستایی اش رهسپار

 بود، در اندرون خود می گفت: (( چه احساس بیزاری و نفرتی دارم از این مردان بی ادبی

 که اخلاقشان زشت و حقارت بار است!. دیگر از صبوری طاقتم طاق شده است)).

سالی گذشت و آن دختر زیبای جوان که بسیارو بسیار به بازارها  و مردان می اندیشید

و رخسارش چون گل سرخ و زنبق و گیسوانش به رنگ غروب بود و خورشید از میان

 لبانش می خندید و میتراوید دوباره به جانب بازار آمد. آیا جوانان دوباره به وی نگریستند

 و میل و قرابتشان دوباره بیدار و بیداد کرد؟!.

یک روز هم به همین منوال سپری شد و کسی به وی که تنها شده بود، نزدیک نشد. شامگاهان

دختر جوان به منزلش بازگشت ودر اندرون خود فریاد می کشید: (( جوانان چه قدر کم ادبند؟!

دیگر کاسه ی صبرم لبریز است و از صبوری طاقتم طاق می شود)).

جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384
دیروز امروز فردا

 

به دوستم گفتم: ( آیا تکیه دادنش را بر بازویآن مرد می بینی؟تا دیروز بر بازوی من تکیه می کرد.)

دوستم گفت : (فردا بر بازوی من تکیه خواهد کرد.)

گفتم: (به نشستن در کنار وی نگاه کن! تا دیروز اینچنین در کنار من می نشست.)

پاسخ داد: فردا کنار من خواهد نشست.

گفتم نگاه کن شراب را با جام وی می نوشد. تا دیروز از جام من می نوشید.

گفت: فردا از جام من خواهد نوشید.

گفتم: نگاه کن چگونه با چشمانی تافته از نرمی و مهربانی به وی خیره شده است. تا دیروز این گونه

به من خیره می شد.

دوستم پاسخ داد: ممکن است فردا این چنین به من خیره شود.

گفتم آیا اکنون نمی شنوی که چگونه ترانه های عشق را شتابان در گوش وی زمزمه میکند؟

این ترانه ها همانهایی است که تا دیروز در گوش من زمزمه می کرد.

گفت: و فردا آن ها را در گوش من زمزمه خواهد کرد.

گفتم نگاه کن ! دست در گردن وی دارد تا دیروز تنها دست در گردن من می داشت.

گفت فردا هم دست در گردن من خواهد داشت.

در همان هنگام گفتم: شگفتا از زن شگفت انگیز!

اما وی پاسخ داد: زن شبیه زندگی است که همه ی مردان از آن بهره ها می برند و بسان مرگ است

که همه ی مردان از آن می رمند و با وی در قهرند و شبیه جاودانگی است که همه ی مردان را در

 آغوش می کشد و می پروراند.

 

دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1384
محبت

می گویند آهو از همان جویی می نوشد که شیر

از آن می نوشد. و می گویند کرکس و زغن یک لاشه

و مردار را می شکافند در حالی که در کمال هم پیمانی

و هم زیستی و آشتی اند پس ای مهر دادگر،

ای که افسار امیالم را با دست توانا یت کشیدی.

و گرسنگی و تشنگی ام را به مناعت و پرهیز مبدل

ساختی،

اراده ی استوارم را بازدار ار اینکه بخورد یا

باده گساری کند. از باده و نانی که وجود ناتوانم را

به عشق ورزی می خواند. حالیا مرا رها کن تا با

گرسنگی سر کنم. حتی می توانی دلم را واگذار تا از

تشنگی زبانه کشد.

مرا رها کن تا بمیرم و فنا شوم، پیش از آنکه

دست به جامی یازم که پرش نکردی یا کاسه هایی

بر گیرم که خیر و برکتی در آن ننهادی.

 


آرشیو

قدمتون گل بارون : 106647


عناوین آخرین یادداشت ها