X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1385
گوهر

گوهر خود را مزن بر هر سنگ ناقابلی

صبر کن تا گوهر شناس قابلی پیدا شود

چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385
تنهایی

یابان در تنهایی خود غرق است
 و نگاه منتظرش بر رهگذریست
 که نادانی به او جرأت داده است
 تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
 خانه در تنهایی خود غرق است
 و حضور ره نوردی را می نگرد
 که گامهایش لحظه ای
 سکوت سنگین خانه را شکسته است
 آسمان در تنهایی خود غرق است
 و گذار پرنده ای را می خواهد
 که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
 و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
 که دیگر نباشم

پیمان آزاد

شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1385
بودن


گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!


 

احمد شاملو

جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1385
عشق

در راه عشق با دل شیدا فتاده‌ایم

 

چندان دویده‌ایم که از پا فتاده‌ایم

عاشق بسی به کوی تو افتاده است لیک

 

 

ما در میانه‌ی همه رسوا فتاده‌ایم

پشت رقیب را همه قربست و منزلت

 

مردود درگه تو همین ما فتاده‌ایم

ما بیکسیم و ساکن ویرانه‌ی غمت

 

دیوانه‌های طرفه به یک جا فتاده ایم

وحشی نکرده‌ایم قد از بار فتنه راست

تا در هوای آن قد رعنا فتاده‌ایم

 

وحشی بافقی

 

 

 

 

 

جمعه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1385
مرگ در ماه

نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه
 غروب همین نه باران وعشق بود
که در راههای بی ترانه و عابر - دور می شدم
غروب همین نه چشم هایی رو به ماه بود
که ماه در چشم هایم
تا کنار چهره ها و صداهای این همه سال آمد
غروب کیی از باران ها و عشق بود
که چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هایی خسته می گفتند
چشم های کودکی را با خود آورده ام
که شب ها ، خواب ماه می بیند
می گفتند
صدایی با خود آورده ام
که از غروب های ماه می گوید
می گفتند
کنار آخرین مکث ماه
قدم هایم ناتمام می ماند
در کجای زمین
در کجای چشم انتظاری رو به ماه
در کجای دستهای سرگردان مادرم
فراموش می شوم ؟
 در شب باران و عشق
در شب آخرین مکث ماه - مادر
انگشت را به سمت ماه بگیر
من آنجا خواهم مرد

هیوا مسیح

 

سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1385
تولدت مبارک

عزیزم دومین بهار زندگیت را تبریک می گویم.

امیدوارم سالهای سال زیر سایه پر مهر پدر و مادر زندگی کنی.

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک
فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک

 

چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1385
سرگذشت گل غم

 
 

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

 

فریدون مشیری

یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1385
نغمه ها

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
 

فریدون مشیری

یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384
عید نوروز

                                                   

                                                                 

    سلام به تمامی دوستان عزیزم

امیدوارم سال خوب و پر باری را پشت سر گذاشته باشید.

سال خوبی را برایتان آرزو می کنم.و امیدوارم امسال سالی

بهتر از سالهای قبل برای همه باشد.

با امید سلامتی و شادی برای همه عزیزان.

عیدتان مبارک

ساغر

 

 

پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384
در بازار

روزگاری دختری جوان از روستا به بازار آمد.وی در شوخی و شوریدگی

و عشوه گری و فتانگی، آیینه وآیتی بود. از چهره اش گل سرخ و زنبق می تراوید

گیسوانش به رنگ غروب بود و از میان لبانش خورشید تبسم می نمود.

آن گاه که این آفریده ی سحر آسای شگفت ظاهر شد، جوانان به وی خیره شدند

و سرود آشنایی و تقرب سر دادند. یکی دوست می داشت با او پای کوبی و

 دست افشانی کند و دیگری می خواست برای او نان ها بخش و پخش کند و

همگان از هر جهت می خواستندش .....از هر چه بگذریم از بی نظیر و بی بدیل

بودنش نمی شد چشم پوشید. دختر که احساس آزردگی می کرد و ترس و خشم بر

 وی چیره شده بود و زشتی و پستی را در سراسر رفتار جوانان می دید و میبویید

از آنان بیزار شد. ضربان خشمش به حدی بالا آمد که می خواست به صورت یکی

یا دو تا از آنان سیلی ای نوازد. ملی راه خود را بدون این که به کسی کم ترین اعتنا

و عنایتی کند، در پیش گرفت. وی که شبانگاهان به سمت خانه ی روستایی اش رهسپار

 بود، در اندرون خود می گفت: (( چه احساس بیزاری و نفرتی دارم از این مردان بی ادبی

 که اخلاقشان زشت و حقارت بار است!. دیگر از صبوری طاقتم طاق شده است)).

سالی گذشت و آن دختر زیبای جوان که بسیارو بسیار به بازارها  و مردان می اندیشید

و رخسارش چون گل سرخ و زنبق و گیسوانش به رنگ غروب بود و خورشید از میان

 لبانش می خندید و میتراوید دوباره به جانب بازار آمد. آیا جوانان دوباره به وی نگریستند

 و میل و قرابتشان دوباره بیدار و بیداد کرد؟!.

یک روز هم به همین منوال سپری شد و کسی به وی که تنها شده بود، نزدیک نشد. شامگاهان

دختر جوان به منزلش بازگشت ودر اندرون خود فریاد می کشید: (( جوانان چه قدر کم ادبند؟!

دیگر کاسه ی صبرم لبریز است و از صبوری طاقتم طاق می شود)).

جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384
دیروز امروز فردا

 

به دوستم گفتم: ( آیا تکیه دادنش را بر بازویآن مرد می بینی؟تا دیروز بر بازوی من تکیه می کرد.)

دوستم گفت : (فردا بر بازوی من تکیه خواهد کرد.)

گفتم: (به نشستن در کنار وی نگاه کن! تا دیروز اینچنین در کنار من می نشست.)

پاسخ داد: فردا کنار من خواهد نشست.

گفتم نگاه کن شراب را با جام وی می نوشد. تا دیروز از جام من می نوشید.

گفت: فردا از جام من خواهد نوشید.

گفتم: نگاه کن چگونه با چشمانی تافته از نرمی و مهربانی به وی خیره شده است. تا دیروز این گونه

به من خیره می شد.

دوستم پاسخ داد: ممکن است فردا این چنین به من خیره شود.

گفتم آیا اکنون نمی شنوی که چگونه ترانه های عشق را شتابان در گوش وی زمزمه میکند؟

این ترانه ها همانهایی است که تا دیروز در گوش من زمزمه می کرد.

گفت: و فردا آن ها را در گوش من زمزمه خواهد کرد.

گفتم نگاه کن ! دست در گردن وی دارد تا دیروز تنها دست در گردن من می داشت.

گفت فردا هم دست در گردن من خواهد داشت.

در همان هنگام گفتم: شگفتا از زن شگفت انگیز!

اما وی پاسخ داد: زن شبیه زندگی است که همه ی مردان از آن بهره ها می برند و بسان مرگ است

که همه ی مردان از آن می رمند و با وی در قهرند و شبیه جاودانگی است که همه ی مردان را در

 آغوش می کشد و می پروراند.

 

دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1384
محبت

می گویند آهو از همان جویی می نوشد که شیر

از آن می نوشد. و می گویند کرکس و زغن یک لاشه

و مردار را می شکافند در حالی که در کمال هم پیمانی

و هم زیستی و آشتی اند پس ای مهر دادگر،

ای که افسار امیالم را با دست توانا یت کشیدی.

و گرسنگی و تشنگی ام را به مناعت و پرهیز مبدل

ساختی،

اراده ی استوارم را بازدار ار اینکه بخورد یا

باده گساری کند. از باده و نانی که وجود ناتوانم را

به عشق ورزی می خواند. حالیا مرا رها کن تا با

گرسنگی سر کنم. حتی می توانی دلم را واگذار تا از

تشنگی زبانه کشد.

مرا رها کن تا بمیرم و فنا شوم، پیش از آنکه

دست به جامی یازم که پرش نکردی یا کاسه هایی

بر گیرم که خیر و برکتی در آن ننهادی.

 

شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1384
غم

تا که بودیم نبودیم کسی

                             کشت ما را غم بی هم نفسی

حال که مردیم همه یار شدند

                             مرده ایم و همه بیدار شدند

قدر آینه بدانید چو هست

                            نه در آن وقت که افتاد و شکست

 

شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1384
قلب

قلبم صدف خالی یک تنهائیست

پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1384
گل و بلبل

در گلستانی هنگام خزان، رهگذر بود یکی تازه جوان

صورتش زیبا، قامت موزون، چهره اش غم زده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه، دلش افسرده ز فرط اندوه

چمن در دل آغاز نمود، این چنین لب به سخن باز نمود

گفت: آن دلبر بی مهر و وفا

                                دوش دوش می گفت به جمع رفقا

در فلان جشن به دامان چمن

                                 هر که خواهد که برقصد با من

از برایم شده گر از دل تنگ

                                کنم آماده گلی سرخ و قشنگ

چه کنم من؟ که در این دشت و دمن، گل سرخی نبود، وای بر من

در همان جا بر سر شاخه بید،بلبلی حرف جوان را شنید

دید بیچاره گرفتار غم است، سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد کنم،روحش از بند غم آزاد کنم

رفت تا بادیه ها پیماید، گل سرخی به کف آرد، شاید!

جستجو کرد فراوان و چه سود،که گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار ندید،جز یک گلبن گلبرگ سفید

گفت: ای مونس جان، یار قشنگ

                                      گل سرخی خواهم ز تو، خون رنگ

هر چه باید کنم تسلیمت ، کنم تسلیمت

                                           بهترین نغمه کنم تقدیمت

گفت: ای راحت دل ای بلبل

                                      آنچنانی که تو می خواهی گل

قیمتش سخت گران خواهد بود

                                      راستش: قیمت جان خواهد بود!

بلبلک آمده بود آن همه راه، بود از محنت عاشق آگاه

گفت: برخیز که جان خواهم داد

                                      شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل: سینه به خارم بفشار

                                     تا خلد بر دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید

                                     گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد

                                     لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

                                    نغمه ای ساز کن ازآن آواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است

                                    این چنین آب و هوا نایاب است

بلبلک سینه خود کرد سپر، رفت سر مست در آغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خون ریز، رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار، خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش،مهر بود آری در آب و گلش

شد سحر، بلبل بی برگ و نوا، دگر از درد نمی کرد صدا

جان به لب، سینه به دل چاک زده، بال و پر بر خس و خاشاک زده

گل به کف، در گل و خون غلط زنان، سوی ماءوای جوانگشت روان

عاشق زار ، در اندیشه یار، بود تا صبح همان جا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد، گل بدان سوخته حیران داد

هر که می دید گمانش گل بود، پا ره های جگر بلبل بود!

سوخت بسیار دلش از غم او،ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و نگاهی به وداع، کرد و برداشت گل افتاده به راه

دلش آشفته بد از بیم و امید، دخترک کرد ورانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست،گفت: افسوس ، پزت عالی نیست

گر چه دم می زنی از مهر و وفا

                                       جامه ات نیست ولی در خور ما

پشت پا بر دل آن غم زده زد، خنده بر عاشق ماتم زده کرد

طعنه ها بود بر هر لبخندش، کرد پرپر گل و دور افکندش

وای از عاشقی و بخت سیاه

                                 آه از دست پرپرویان،  آه

 


<<    1       2       3       4       5       ...       7    >>
آرشیو

قدمتون گل بارون : 106679


عناوین آخرین یادداشت ها